بادام تلخ

2
نویسنده : دخترمتفاوت - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳٩٠
 

اون زمان من 18 سالم بود و اون 35 سالش تقریباً هر هفته برام کلاس خصوصی گذاشته بود تا کمکم کنه  از یکی از بچه ها شنیده بودم که قبلاً ازدواج کرده و بچه داره ولی خوب یکبار انکار کرد ولی  این همیشه گوشه ذهنم بود اوایل کلاسا خیلی رسمی بود باهام بعد بتدریج جهت حرفاش رو عوض میکرد به سمت زندگی مشترک و زندگیش می رفت،اون سال بعد 8 سال با خانوم ف رابطش رو داشت تموم کرد و منو تو جریان کوچکترین قضایا میزاشت و برای اینکه حرص اون رو بیشتر دربیاره بیشتر بهم توجه میکرد ،سعی میکرد توجهم رو به خودش جلب کنه مثلاً وقتی تازه موبایل خریده بودم از همون شب بهم زنگ زد از فردا صبحشم که ساعت 6 بلند میشد میرفت بیمارستان بیدارم میکرد و تا شب موقع خواب چند بار باهام تماس میگرفت دیگه کم کم داشتم به نتیجه میرسیدم که هدفش کمک نیست البته دو تا زمان که بعداً خودشم گفت این دوتا باعث شد نسبت بهت حس پیدا کنم یکیش وقتی بود که تصادف کرده بود و ماشینش تعمیرگاه بود و با اصرارش با یه آژانس باهم برگردیم و متوجه نگاهاش شدم و دومیش هم وقتی  بود که ماشین جدیدش رو گرفته بود و به یه بهانه ای بردتم پارکینگ و بازم تو چشماش برق رو دیدم که کاش نمیدیدم و کاش این دل لامصبم نمیلرزید.

روزها میگذشت و من عاشقتر میشدم ولی هیچی به زبون نمیاوردم اونم همینطور هیچی نمیگفت .میدونستم دارم براش مهم میشم حتی عید ان سال 13 روزش رو کامل میرفتم و باهاش کلاس داشتم روزای کاری هم صبحا میرفت بیمارستان و عصرا کلاس داشتیم .همون عید گفت خیلی دوست دارم باهات برم خرید سلیقه ات رو دوست دارم و همون روز رفتیم براش یه عطر انتخاب کردم خیلی خوشحال بودم چون حس میکردم دارم بهش نزدیک میشم هیچکدوم هیچی نمیگفتیم تا شد 9 اردیبهشت و..


 
 
1
نویسنده : دخترمتفاوت - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳٩٠
 

شروع داستان زندگیم برام خیلی سخته ولی ناگفته ها رو باید گفت هر چند ناراحتم میکنه و مثل خودآزاری میمونه ولی مینویسم .بعضی قسمتهاش باور نکردنیه بهتر بگم حتی روانشناسی که بهش تمام قضیه رو گفتم باورش نمیشد شاید اوایلش عادی باشه ولی ادامش مهیج میشه

سال 82 بود و من یه دختر که تازه دیپلمش رو گرفته بود و دنبال کلاس بود برای کنکور که با اون آموزشگاه آشنا شد آموزشگاهی که برای دو تا پزشک بود و خوب با ظواهر گولزنکی که خوب بماند .یه خانوم به اسم ف و یه آقا به اسم قی قی که هر دو عمومی بودن و هر دو درسم میدادن و همه فکر میکردیم اینا با هم زن و شوهرن ، بودن با مردی مثل قی قی در آینده  برای هر دختری تو اون سن یه آرزو بود برای همین خوب براش احترام زیادی قائل بودم و برای اینکه خیلی باهوش بودم و درسخون تو آموزشگاه خیلی تو چشم بودم و همه میشناختنم  کم کم متوجه شدم قی قی باهام جوره دیگه رفتار میکنه و وقتی متوجه شده بود که بچه ها فکر کردن متاهله گفته بود مجرده ...این قضیه توجهش به من انقدر واضح شده بود که حتی خانوم ف به بهانه اغتشاش جو منو برد تو دفترش و تهدید به اخراجم کرد .چند ماه بعد قی قی چند روز نیومد و بعداًبهم گفت با ف دعواش شده بود

از گفتن یه سری جزئیات صرف نظر میکنم .

 من اون سال پزشکی قبول نشدم ولی یه رشته خوب قبول شدم هر چند نرفتم. از طرفیم یه جور علاقه مند به قی قی شده بودم و دوست داشتم بهش نزدیک شم برای همین تصمیم گرفتم ازش کمک بخوام تا پزشکی قبول شم اونم گفت تو خیلی با استعدادی و تصمیمت درسته منم کمکت میکنم و هر هفته برات کلاس خصوصی میزارم و این شد شروع داستان ما


 
 
آغاز
نویسنده : دخترمتفاوت - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳٩٠
 

سلام.تصمیم گرفتم داستان زندگیم  رو بنویسم داستانی که حتی نزدیکترین دوستانمم باورشون نمیشد میگم تا درس عبرتی باشد...

خودم دختری هستم 26 ساله که سال اول دکترا هستم و این قضیه برمیگرده به سال83 تا مرداد امسال و داستان من با یه آقایی که الان رزیدنت بیمارستان ام ... هستش.

این آغاز بود و داستان متفاوت زندگیم رو براتون بتدریج مینویسم